شادم كه در شرار تو می سوزم
شادم كه در خيال تو می گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بی زوال تو می گريم
پنداشتی كه چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين آتش
بر جان من شراره ديگر نيست
شب ها چو در كناره نخلستان
كارون ز رنج خود به خروش آيد
فريادهای حسرت من گویی
از موج های خسته به گوش آيد
شب لحظه ای بساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بينی
شب لحظه ای به سايه خود بنگر
تا روح بی قرار مرا بينی
من با لبان سرد نسيم صبح
سر می كنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام كه درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نيست گر كشيده حصاری سخت
بين من و تو پيكر صحراها
من آن كبوترم كه به تنهائی
پر می كشم به پهنه درياها
شادم كه همچو شاخه خشكی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
كز آفتاب شهر تو می سوزم
در دل چگونه ياد تو می ميرد؟!
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزيست
كاو را هزار جلوه رنگين است
بگذار زاهدان سيه دامن
رسوا ز كوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بيالايند
اينان كه آفريده شيطانند
اما من آن شكوفه اندوهم
كز شاخه های ياد تو می رويم
شب ها ترا بگوشه تنهایی
در ياد آشنای تو می جويم...

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد
آشیان هرجا نهادم خانه صیاد شد
آن رفیقی که با خون جگر پروردمش
روز مردن بر سر دار آمد و جلاد شد
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکيبايی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايی زاده رنج و سختی است.
شکيبايی بخشيدنی نيست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چيزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چيزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم ياری ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزی خواستی تا من اجابت کنم.
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم
اثر ماندگار فریدون مشیری

آنقدر تنهایم که در خودم خودی را ساخته ام تا با او ، ما شوم!
و اين طور شد که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثير وحشت آور آدمهايی که پر از « ما » های تنها بودند .
به راستی آيا من کپی نا شناخته ای از تنهايی آدمها نيستم ؟!!!!

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …
غصه هایت برای من …
همه بغضها و اشکهایت برای من ...
اذیتها ، آزارها و عصبانیت هایت برای من ...
فقط بخند برایم ، بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…
صدای همیشه خوب بودنت را
تا من هم یکبار خنده را تجربه کنم
فقط بخند ، همین ...

سلام به همه دوستای قدیم و جدید.امروز تولد منه.کسی نمیخواد بهم تبریک بگه؟ ![]()
امروز روز بزرگیه.جالبه بدونید ۲۰سال پیش در همچین روزی یه انسان آویزون،بدبخت،یه وری،تنها،بی مصرف،بیچاره و... ( بقیه اشو خودت حدس بزن!) مثل بنده به دنیا اومده. ![]()
جالبتر اینکه هیچکس تولد منو یادش نبود نه دوستام نه خانواده ام ![]()
بابا دستتون درد نکنه.والله به خدا ما به یه کیک فسقلیم راضی بودیم.شرمنده کردین ![]()


تولد تولد تولدم مبارک... بیا شمعارو هوف کن تا ۱۰۰ سال زنده باشی ![]()
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .

گنجشک با خدا قهر بود… روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه گذاشتن سد در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکيه کنی.
شیشه ی خاطرات را "ها" می کنم،
دستهای یخ زده ات عرق می کنند،
چشمهایم می بارند؛
نقطه چین می شوی در زمزمه هایم...
محو می شوم؛
محو می شوی در تمام دقایق؛
رنگهایت را می شمارم.............!
رنگ به رنگ می شوم..............
رنگارنگ می مانی.............
وای!
دست بردار از دار زدن آدمکهای عاطفه ام...!
دست بر نمی دارم از انتظار در پس دیوار سنگی دلت...!
.
.
.
شاید جایی باشد برای خندیدن به لبهای چین خورده ام.....
شاید راهی باشد برای بند زدنِ رازهای ترک خورده ات
نزدیک می شوی به من
فرسنگها درمن فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری می شوی
سطرسطرخاطراتم را می نگاری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی، حرف می شوی
دلم که می گیر د ازچشمهایم می باری
کیستی؟ کیستی تو ؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کرده باشی
کیستی؟ کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه


یادت می آید روزی را که زیر سایه ی بید مجنون نشسته بودیم و به سیبی که در دستان تو آرام گرفته بود ، نگاه می کردم؟ تو آن روز به من اعتماد داشتی و سیب را دادی تا عادلانه تقسیم کنم ، ولی من قسمت بزرگ آن را خود برداشتم و تکه ی کوچک را به تو دادم. تو آرام پلک های پولکی ات را از من گرفتی و در دامان اندوه ابروانت فرو بردی و زیر لب آهسته زمزمه کردی. نمی دانم چه گفتی ، ولی امروز دیگر به من اعتماد نداری. شاید باید به تو می گفتم که آن تکه ی بزرگ خراب بود و من نمی خواستم تو آن را گاز بزنی!
دوشنبه ۲ / ۱ / ۱۳۸۹ لبنان ـ بیروت

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،
گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد...
